Do you remember
دوازده شب بیدار شدم و تا سه با وب گردی و بازی در جستجوی خواب ، از سه گذشته بود که چشم بستن و تلاش رو برای خواب به فراموشی سپردم و بقیه ی کتابم رو خوندم.
اینکه هر روز بیدار شی و چیزی از روز قبلت خاطرت نیاد بی حد وحشتناکه .
دوازده شب بیدار شدم و تا سه با وب گردی و بازی در جستجوی خواب ، از سه گذشته بود که چشم بستن و تلاش رو برای خواب به فراموشی سپردم و بقیه ی کتابم رو خوندم.
اینکه هر روز بیدار شی و چیزی از روز قبلت خاطرت نیاد بی حد وحشتناکه .
دگزا که زدم برای دو روز فرش شدم انرژی برای انجام کارام بدون تاری دید. بعد دوباره همون آش و همون کاسه فقط اینکه همیشه گرسنه ام !
به خودم یادآوری می کنم که نباید خودخواه باشم ، هر تصمیمی که بگیره چه موندن چه رفتن حمایتش می کنم!
کفش تابستونی می خواد. تا دهنم رو باز می کنم می گه دوباره نگی خستمه ی روز دیگه ها !
خوشبختانه مغازه ی همیشگی کفش مورد نظرش رو می خریم اما به برگشتن رضایت نمی ده ، به دلش راه میام ، اما جوری سرم درد می کنه تکونش که می دم انگار آونگای داخلش به مغزم برخورد می کنه !
تب سنج های قدیمی مثله ی نوار مشکی بود که می ذاشتن روی پیشونی . فکر می کنم مدرسه نمی رفتم که در تصوراتم آدما رو می دیدم که همه یکی از اینا رو پیشونی شون دارن و افکارشون از روی اون نوار رد می شه !