کفش تابستونی می خواد. تا دهنم رو باز می کنم می گه دوباره نگی خستمه ی روز دیگه ها !

خوشبختانه مغازه ی همیشگی کفش مورد نظرش رو می خریم اما به برگشتن رضایت نمی ده ، به دلش راه میام ، اما جوری سرم درد می کنه تکونش که می دم انگار آونگای داخلش به مغزم برخورد می کنه !