احساس بيهودگى مى كردم، و اگر بخواهم رك حرف برنم حالم از همه چـيز به هم مى خورد. نـه من قرار بود به جايی‌برسم، نه كل دنيا. همهٔما فقط ول ميگشتيم‌ و منتظر مرگ
بـوديم.در اين فاصـله هم كارهاى كوچكى می‌كرديم تا فضاى خالىرا پر كنيم. بعضى از ما حتى اينكارهاى كوچك را هم نميكرديم. ماجزو نباتات‌بوديم،من هم همينطورفـقط نمى دانم چـه جورى گياهى بودم، احساس می‌كنم شلغم هستم.

 

چارلز_بوكوفسكى