بعد از مدتها سه نفری سر میز صبحانه نشسته بودیم که خونریزی بینیش شروع شد غیرطبیعی و زیاد بود . رفتیم خلیلی براش سوزوندن. قبلش ازم پرسید درد داره ؟ گفتم به اندازه ی ی نیشگون کوچولو . و در حین انجامش دستش توو دستم بود و صلوات می فرستادم !