روزها سپری می‌شد و من رفته‌ رفته به این زندگی که صحنه‌های آن اینقدر مرا رنجانیده بود، خو می‌گرفتم. حوادث، محیط و افراد دیگر نسبت به من بی‌اعتنا شده بود. اگرچه به نظرم غیرممکن می‌آمد که بتوانم اینگونه زندگی کنم، اما چیزی نگذشت که آن را قبول کردم. زیرا خود را در مقابل امری اجتناب‌ ناپذیر می‌دیدم. نگرانی های خود را در اعماق وجودم نهفتم و نمی‌گذاشتم غم و اندوه مرا متوجه شوند.

خاطرات خانه مردگان

فئودور‌داستایوفسکی