Solook
گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز برافروخته ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده ام،
خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.
اشک هرگز! مدت های زیادی است که نتوانسته ام بگریم فقط چشم هایم داغ می شوند، انگار گُر می گیرند و لحظاتی بعد احساس می کنم فقط مرطوب شده اند؛ اندکی مرطوب.
نمی دانم، اما نمی دانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که می تواند در کوتاه ترین لحظات تا بی نهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود وابیند و بشنود، و هرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بی گسست باشند، دیگر به واقع حد و اندازه ای برای شان متصور نیست.
پس من چه میزان حرف زده ام؟ و حرف می زنم و حرف می زنم بی آنکه دیگری -یا خودم حتی- صدای نفس هایم را بشنود و بشنوم؟
حالا باز هم سکوت
و سکوت و سکوت.
محمود دولتآبادی