دارم لباسا رو روی رخت آویز توو بالکن پهن می کنم ، ی نگاهی به کوه می ندازم ، قلبم تیر می کشه ، با خودم می گم ؛ حالا خیالتون راحت شد ؟ دیگه نه برفی هست نه نیکی نه کس دیگه ، حتی گربه ها هم کم شدن. یعنی الان حالتون بهتره ؟

به خودم نهیب می زنم که باید این عزاداری رو بس کنم. حیوونا نقطه ضعف منن. باید بس کنم.